سلام. امروز می خوام درباره ی یکی از پست هام یک صحبتی بکنم. آخه یکی از دوستان گفت این پست رو برای چی زدی؟
پست نماز شما غربیان چو گریه آغازم رو می گم.
تو این شعر به نظر من حافظ می خواسه از خودش و غریبی که بین خودش و خدا به وجود اومده گله کنه. حافظ از دست خودش به خاطر این فاصله ای که بین خودش و محبوش افتاده داره ایراد می گیره و می گه وقتی که من به نماز می ایستم با ناله و گریه زاری می خوام دل محبوب خودم رو بدست بیارم و با اون به صحبت بپردازم.
محبوبی که همیشه به یاد ماست و ما جز در غم ها و گریه ها به یاد اون نیستیم. این چه عشقیه که ما آدم ها اون از یاد می بریم. چرا وقتی که به یک نفر از زمین دل می بندیم همیشه به یادشیم و نبودن اون رو جز ماتم برای خودمون چیزی نمی دوینم. به احترام اون سر رو بلند نمی کنیم و به چهره هیچکس از خوب و بد نظر نمی ندازیم. وقتی که داریم تو خیابون راه می ریم همش به فکرش هستیم و جز فکر اون چیزی نداریم و جز زمزمه اسم او چیزی روی زبون نمی چرخونیم.
اما چرا عشق اصلی که این عشق های زمینی از اون نشئت می گیره رو فراموش می کنیم. چرا یادش رو از خاطر می بریم. چرا اونی که بی نیاز از ما ولی مشتاق بر دیدار چرا درکش نمی کنیم. اونی که می گه قدم اول رو من برداشتم دوم رو تو بردار بقیش با من رو درک نمی کنیم. چرا نمی خوایم قبول کنیم که اونم عاشق ما هست و عشق ما رو می خواد. شده یک بار با خدا عشق بازی کنیم. گل بگیم گل بشنویم. بخنیدم و گریه کنیم. از فراقش بگیم. از دوریش. ازغریبیش تو زمین. شده اگه اونی که باهات هیچ وقت قهر نمی کنه رو بری از روی شرمندگی نازش رو بخری و باهاش به هر نازی که شده آشتی کنی.. می گن عاشقی آبروی آدمی رو می بره
گر عاشق شدی از طعنه اغیار مترس.....عاشقی نیک و بد از خلق شنیدن دارد
منصور بن حلاج هم به خاطر عاشقیش بوده که دوره خودش آبرو نداشت اما بفهمیم که خدا چه جوری بهای آبروش رو پرداخت کرد. سعی کنیم درک کنیم.
عارفي را پرسيدند : تا خداوند چقدر راه است؟ گفت : به اندازه يک قدم . اما همان يک قدم را هم نيازي به برداشتن نيست! آنرا بر سر خود بگذار